ناشناس گفت

مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

ناشناس گفت

مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

دستهای تو

ای که بی تو خودمو، تک و تنها می بینم
هر جا که پا میذارم، تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو، پر درد و غصه بود
قصه غربت تو، قد صد تا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه 

داره عمر منو آتیش میزنه

 

تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو، دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست، اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده، لب قصه های خوب
 

من که باور ندارم، اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده، خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها، گریه هامو ندیده

 

یاد تو هر جا که هستم با منه 

داره عمر منو آتیش میزنه

درد فراق

آخرین باری که همدیگر را دیدیم به یاد داری؟ 

باور نداری ولی لحظات بی تو برایم چون سال ها می گذرد.

نمی دانی چقدر تشنه شنیدن صدایت هستم... 

 

اگر روزی سری به این جا زدی، بدان که هنوز هم دوستت دارم. 

دیوانه

می پرسی چرا این جوریم؟ 

می پرسی چرا تنهات نمیذارم؟ 

می پرسی چرا هنوز به یادتم؟ 

من دیوونم، اگه بده تو مثل من نباش!

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم...

تو را دوست دارم که همیشه با من بودی حتی زمانی که من از تو دور بودم.

تو را دوست دارم که در تنها ترین لحظات تنهاییم، با دیدن تنهایی تو دیگر احساس تنهایی نکردم. 

تو را دوست دارم که همیشه بهترین ها را برایم خواستی حتی زمانی که خود نمی دانستم بهترین چیست.

تو را دوست دارم همانطور که تو همیشه مرا دوست داشتی.

 

با من باش و تنهایم نگذار. 

هنوز بهترین ها را برایم بخواه ولی این بار کمک کن بدانم بهترین چیست.

آدم ها

چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست بین آدم ها

میان کوچه دل ها فقط زمستان است
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها

ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

و حال آینه را هیچکس نمی پرسد
همیشه غرق فرار است بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها

مگر که کلبه دل ها چقدر جا دارد؟
چقدر راز و معماست بین آدم ها

سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند
سکوت، گرم تماشاست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبی است این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این همه گلهای ساکن اینجا
چقدر پونه شکیباست بین آدم ها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چقدر خشکی و صحراست بین آدم ها

و کاش صبح ببینیم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاه است بین آدم ها

میان تک تک لبخندها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست بین آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها 

مریم حیدر زاده                  

دلهره

چند روزه نمی دونم چم شده. همش فکرای پرت و پلا، دلهره های الکی. مثل اون موقع ها!

انگار در و دیوار این خونه داره رو سرم خراب میشه. 

یاد خاطره های قدیمی...

ناگفته ها

خیلی سعی کردم دنبال فرصتی بگردم که بتونم حرفای دلمو بهت بگم. حرفایی که هیچ وقت ازم نشنیدی. حرفایی که شب و روز تو ذهنم دوره شون می کنم. حرفایی که خواب می بینم بالاخره بهت گفتمشون ولی صبح پامیشم و می بینم هنوز مث یه بغض توی گلومه. 

 

ولی هنوز وقتش نرسیده. روزی حرف دلمو می شنوی که دیگه هیچ کینه ای بینمون نباشه. 

اون روز هر دومون آمادگیشو داریم که به هم گوش کنیم. 

خودمم هنوز مطمئن نیستم که الان اون جا باشم.  

تا اون روز باید تحمل کنم. تحمل...

 

تنها چیزی که میذاره تحمل کنم، خاطره هامه. خاطره هایی که هیچ وقت حاضر نیستم از دستشون بدم! همه دنیا میگن اگه میخوای دوباره خوشحال باشی باید فراموش کنی. همه چیزو، همه خاطراتتو. ولی اگه یه نفر نخواد فراموش کنه چی؟ اگه یه نفر بخواد با خاطراتش زندگی کنه چی؟ یعنی اون دیگه نمی تونه خوشحال باشه!؟  

 

پ.ن: یادته به هم می گفتیم اگه یه روز از هم جدا شیم دیگه زندگیامون مث قبل نمیشه...

زندگی من دیگه هیچ وقت مثل قبل نشد. تو چی؟

پ.ن 2: به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست، ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست!