به یاد می آورم آن مردی را که در درون یک تابوت خفته بود و به هیچ چیز نمی اندیشید.
و آن گروه سیاه پوش را که آرام به دنبالش می رفتند و دستمال هایشان خشک بود.
و آنها را که به دور یک گور تازه آب خورده می گریستند.
و آن مردی را که در آخرین لحظۀ زندگی می خواست چیزی بگوید و نگفت و بعد کسانی بودند که گفتند: "شنیدیم" و سخنش کلام بزرگان شد و یک جمله از صد هزار جمله بود که در یک کتاب از صد هزار کتاب احساس بطالت می کرد.
و آن زنی را که شاید جمله ای دردناک گفته بود و تنها بود که مرد و هیچ کس نشنید و احساس بطالت در فضا معلق ماند...