واژه عجیبی است عشق. در عین ناشناختگی برای همه شناخته شده است.
از هر کس بپرسی یا با هر کس درد دل کنی می گوید: عشق!؟ می دانم چه می گویی. کسی را آنقدر دوست داری که حاضری برای او هر کاری بکنی. تنها خوبیهایش را می بینی و چشم بر بدی هایش می بندی. نمی توانی بدون او زندگی کنی و می دانی اگر یک روز نباشد دیگر زندگیت مانند قبل نخواهد بود.
پاسخ به این جملات نیز همیشه کلیشه ایست: تو عشق مرا نمی شناسی وگرنه این حرف را نمی زدی! عشق من و او عشقی دو طرفه است. هیچ رابطه ای تا کنون ندیده ام که مانند رابطه ما ماندنی و ناگسستنی باشد! اگر ایرادی در او نمی بینم به خاطر این است که ایرادی ندارد؛ و بعد از آن شروع می کنی از خوبیها و زیباییهای او گفتن تا مخاطبت خسته می شود و به بهانه ای آنجا را ترک می کند...
بعد از مدتی هم که رابطه تان به سردی می گراید و از هم جدا می شوید، ابتدا بلافاصله از هم متنفر می شوید! پس از آن مدتی در فکر هم می مانید و افسوس می خورید و در پایان هم به حرف مردم می رسید و فراموش می کنید...
به راستی اگر عشق این قدر واضح است و اگر همه عشق ها اینگونه اند چرا هنوز هم مردم عاشق می شوند؟ چرا هنوز هم عشق ها شکسته می شود و هنوز هم انسان ها ضربه می خورند؟ به راستی چه سحری در عشق وجود دارد که با وجود این همه کلیشه باز هم ناشناخته است؟ آیا عشقی هم هست که ماندنی باشد؟
نظر من با همه گفته های بالا متفاوت است. به نظر من کسی که عاشق است توقع عشق معشوق را ندارد. اصراری ندارد طرفش حتی او را دوست بدارد چه برسد به آن که عاشقش باشد. یک عاشق واقعی کسی نیست که با جدایی، معشوقش را فراموش کند یا از او متنفر شود. عاشق همیشه عاشق است؛ حتی اگر در راه عشق معشوقش را هم از دست بدهد. حتی اگر معشوق هیچ گاه نخواهد در کنارش بماند. توقع ماندن از معشوق تنها یک خودخواهی است که هیچ گاه از یک عاشق واقعی بر نمی آید. عشقی که من می شناسم عشقی ماندنیست...
اون دومی که شما میگی دوست داشتنه، عشق همون اولیه.
به نظر من دوست داشتن همون اولیه. چون تو دوست داشتنه که خودخواهی وارد میشه ولی در عشق وارد نمیشه!