ناشناس گفت

مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

ناشناس گفت

مگذارید نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان

دیشب

گوشه ای نشسته بودم و به تو فکر می کردم‌، مطمئن نیستم ولی فکر می کنم خیلی عصبانی بودم. ناگهان از کنارم دویدی. بی اختیار همه چیز را فراموش کردم و با لبخندی بر لب گفتم سلام. بی اعتنا نگاهی به من انداختی و از آنجا دور شدی...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد