موقعیتی رو در نظر بگیر که کلی آدم دورتو گرفتن. از بودن اونا احساس آرامش می کنی. فکر می کنی هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنی. بعد از یه مدت به هر بهونه ای افراد دور و برت کم کم از زندگیت میرن. یکی میره خارج یکی فوت می کنه یکی ازدواج می کنه...
تو این بهبوهه همش دنبال یکی می گردی که مثل تو کم شدن دور و بریارو میبینه و دوست داره ازش فرار کنه. کم کم بهش علاقه مند میشی. احساس می کنی هر کی بره اون هست که مثل تو فکر می کنه و حاضر نیست بره. می خوای جای تمام اون کسایی که دور و برت هستن رو اون یه نفر برات پر کنه. پس بهش وابسته میشی تا جایی که نمی خوای به روزی که اونم میره فکر کنی!
همه چیز خوبه و احساس خوشبختی می کنی. تا این که یه روز صبح پامیشی و میبینی که اونم نیس! بر میگردی پشت سرت رو نگاه می کنی میبینی دیگه هیچکس نمونده. میگی: اه! پس بقیه کی رفتن!؟ الان که میخوام تنهاییمو باهاشون قسمت کنم اونا کجان؟
ولی تو خالی شدن دور و برت رو ندیدی٬ چون فقط به اون شخص خاص چشم دوخته بودی. دیگه برات مهم نبود اگه اونم نباشه چی میشه. حالا که اون رفته دیگه هیچ کس رو نداری. به این احساس میگن تنها افتادگی...
اون نفر باید خدا باشه
همه رفتنین اونه که میمونه دوست عزیز
راستی! من شما رو میشناسم؟
چرا ناشناس...
مسلما بهترین کس برای جایگزینی اون فرد خداست. اون واقعا همون ویژگیهایی رو داره که تو نوشتم گفتم. ولی هر کسی حداقل یک بار این اشتباه رو می کنه و کس دیگری رو برای تکیه کردن تو این دنیا انتخاب می کنه. خیلیا حتی ممکنه بیش از یک بارم این اشتباه رو بکنن
من شما رو از نوشته هاتون شناختم وقتی مثل همیشه در وبلاگ ها پرسه می زدم. همیشه هم ناشناسم، تا حرفی که میزنم مهم باشه نه این که کی هستم یا از کجا اومدم...
من این حرفتون رو قبول دارم چون خودم حسش کردم